Loading...
جمعه 30 فروردین 1398 - الجمعة 13 شعبان 1440
سیاست اسلامی مبتنی بر شفافیت و راستی در تمام مسائل است. تدبیر امور جامعه که سیاست اسلامی است و «ساسة العباد» که از خصوصیات ائمه معصومین (ع) است یعنی سیاستی باز و روشن که مردم آن را باور کنند و مردم حب و علاقه شان به ائمه معصومین (س) زیادتر بشود، نه سیاست دروغ و حیله و تزویر، لذا می بینیم که شب عاشورا حضرت فرمودند هرکدام می خواهید بروید می تواند و هر که بماند فردا کشته می شود
error_text
پایگاه اطلاع رسانی دفتر حضرت آیت الله العظمی صانعی :: کتابخانه فارسی
اندازه قلم
۱  ۲  ۳ 
بارگزاری مجدد   
پایگاه اطلاع رسانی دفتر حضرت آیت الله العظمی صانعی :: واژه نامه

واژه نامه

آبى از تقييد و تخصيص است: هيچ گونه تقييد و تخصيصى را نمى پذيرد.

اباحه: مباح بودن، جايز بودن (اباحه آب يعنى غصبى نبودن آن).

ابراء ذمّه: يعنى انسان عمل را طورى انجام دهد كه يقين كند تكليف را انجام داده است و از وى رفع تكليف شده.

اجرت المثل: مزدى كه در عرف مردم براى امثال كار معيّنى پرداخت مى شود.

اجرت: مزد معيّن شده كه به جهت انجام دادن كارى پرداخت گردد.

اجير: كسى كه طبق قرارداد در مقابل كارى كه انجام مى دهد، مزد و اجرت دريافت مى كند.

احتياط: آنچه رعايت آن سبب مى شود انسان، اطمينان پيدا كند كه به آنچه بايد، عمل كرده است.

احتياط مستحب: احتياطى كه غير فتواى فقيه است و عمل به آن مطلوب است ولى لازم نيست.

احتياط واجب: احتياطى كه مجتهد، وجوب رعايت آن را از طريق آيات و روايات يافته است و همراه آن فقيه فتوا نداده است، درچنين مسائلى مقلّد مى تواند به همان احتياط عمل نمايد و يا به فتواى مجتهد ديگرى كه از بقيّه مجتهدين اعلم باشد، عمل نمايد.

احراز توالى: معلوم شدن اينكه امرى به صورت پى در پى انجام گرفته است.

اَحوط: آنچه مطابق با احتياط است.

احوط استحبابى: احتياط مستحب.

اختبار: امتحان كردن، آگاهى يافتن از چيزى، با خبر شدن.

ارجح: بهتر، سزاوارتر.

اَرشْ: جبران خسارت (اَرش در جايى است كه ديه تعيين نشده باشد).

استحاله: دگرگونى، اگر شيئى از صورتى به صورت ديگر درآيد، به گونه اى كه حقيقت آن تغيير يابد، مثل اينكه چوب بسوزد و خاكستر شود، اصطلاحاً مى گويند «استحاله» شده است.

استمتاع: درخواست عمل مقاربت جنسى مرد از زن، لذت بردن.

استمنا: انسان با خود، كارى كند كه منى از او خارج شود.

اضرار: ضرر زدن.

اعاده: دوباره گفتن، بازگردانيدن چيزى را به جاى خود، دوباره آوردن.

اعلم: عالم تر، داناتر، داناتر در مسائل فقهى و استنباط احكام شرعيّه از ادلّه و آن هم منوط به كثرت تحصيل و تدريس خارج فقه و اصول در حوزه هاى علميه و كرّ و فرّ در مسائل فقهى است.

اِفضا: باز شدن؛ يكى شدن مجارى بول و حيض يا غائط يا هر سه اين مجارى.

افطار: باز كردن روزه، موقع شكستن روزه.

افطار عمدى: يعنى انسان عمداً روزه اش را باطل كند.

اقوى اين است: نظر قوى بر اين است؛ فتواى صريح است كه بايد طبق آن عمل شود.

اماله كردن: وارد كردن آب يا چيزهاى روان ديگر از راه مقعد به بدن، تنقيه كردن.

امور حِسبيه: كارهايى از جمله رسيدگى به اموال يتيمان و... كه به تصدّى مجتهد عادل و يا نماينده او صورت مى گيرد.

انزال: بيرون آمدن منى.

اَنفيه كشيدن: مادّه اى مخصوص را از طريق بينى بالا كشيدن، كه باعث باز شدن مجراى بينى و عطسه مى شود.

اولاد اُناث: فرزندان دختر.

اولاد ذكور: فرزندان پسر.

اولى: بهتر، سزاوارتر.

ايّام استظهار: ايّامى را كه زن شك دارد از ايّام حيض اوست يا استحاضه، «ايّام استظهار» گويند.

ايذا: اذيّت كردن، رنج دادن.

بدل از غسل: در جايى كه آب نباشد يا مكلّف معذور از استفاده از آب باشد، به جاى غسل، وظيفه او تيمّم است و اين تيمّم، جايگزين غسل است كه به آن، «بَدَل از غسل» گويند.

بدل از وضو: در جايى كه آب نباشد يا مكلّف معذور از استفاده از آب باشد، به جاى وضو، وظيفه او تيمّم است و اين تيمّم، جايگزين وضو است كه به آن، «بَدَل از وضو» گويند.

بلاد كبيره: شهرهاى فوق العاده بزرگ.

بلوغ: ظاهر شدن يكى از علايم سه گانه در انسان كه موجب بالغ شدن است؛ رسيدن به سنّ تكليف.

بنا بر اقرب: فتوا اين است (مگر آنكه در ضمن فتوا قرينه اى بر خلاف وجود داشته باشد).

بنا بر اقوى: يعنى نظر قوى، اين است؛ فتواى صريح مجتهد است كه بايد طبق آن عمل شود.

پدر و مادر رضاعى: اگر زنى بچه اى را با شرايطى شير دهد، آن زن «مادر رضاعى» او مى شود و به شوهر آن زن كه شير، مال اوست «پدر رضاعى» گويند.

تبرّع: كارى كه در مقابل آن، توقّع اجرت نباشد.

تخلّى: تخليه كردن، بول و غائط كردن.

تدليس: فريب دادن ديگرى، كتمان و مخفى كردن عيب، خدعه كردن.

ترتّب مفسده: همراه داشتن گناه و فساد.

تروك حائض: آنچه شخص حائض نبايد در ايّام حيض انجام دهد، مانند مسّ خطّ قرآن و داخل شدن در مسجد و...

تقليد: تبعيت از فتاواى مجتهد و عمل نمودن به دستورات فقهى وى.

تقيّه: يعنى در جايى كه احتمال خطر يا ضرر وجود دارد، انسان عقيده و نظرش را مخفى و كتمان نمايد، و يا عملى را طبق عقيده ديگران انجام دهد.

تلقيح: بارورى مصنوعى در رَحِم زن.

تنصيف مهر: يعنى نصف كردن مهر.

ثقّه: موثّق، مورد وثوق و اطمينان.

ثُمنيّة: يكْ هشتم.

ثَوابِت: اموال غير منقول.

جاهل قاصر: جاهلى كه در شرايط عدم دسترس به حكم خدا قرار دارد و يا به جهل خود وقوف ندارد.

جاهل مقصّر: جاهلى كه امكان آموختن مسائل را داشته است، ولى عمداً در فراگيرى آن كوتاهى كرده است.

جَبيره: چيزى كه با آن زخم يا جاى شكسته را مى بندند يا دارويى كه روى زخم و مانند آن مى گذارند.

جماع: مقاربت، آميزش جنسى.

جُنُب: كسى كه محتلم شده يا با ديگرى مقاربت كرده است.

حائض: زنى كه در عادت ماهيانه است.

حَدَث اصغر: هر آنچه كه باعث باطل شدن وضو شود.

حَدَث اكبر: هر كارى كه سبب غسل مى شود.

حَدَث: بول و غائط و باد معده و احتلام و جماع و... كه باعث باطل شدن وضو يا غسل مى شود.

حَرَج: زحمت، مشقّت.

حضانت: سرپرستى و نگهدارى.

حُقنه: وارد كردن آب و مايعات ديگر از راه مقعد به داخل بدن را «حقنه و اماله» گويند.

حنوط: ماليدن كافور بر اعضاى مرده از جمله: پيشانى، كف دستها، سرِ زانوها و سرِ دو انگشت بزرگ پاها.

حيض: قاعدگى، عادت ماهيانه زنان كه نشانه هاى مخصوصى دارد.

خالى از وجه و قوّت نيست: بى مورد نيست؛ فتوا اين است (مگر آنكه در ضمن فتوا قرينه اى بر خلاف وجود داشته باشد).

خَصّى: مردى كه بيضه ندارد يا بيضه او را كشيده اند و از عمل جنسى ناتوان است.

خمس: يكْ پنجم، بيست درصد درآمد ساليانه و... كه بايد به مرجع تقليد پرداخت شود.

خواهر اَبَوينى: خواهرى كه با ديگرى از يك پدر و مادر باشند.

خون قروح و جروح:خونريزى اى كه به سبب دُملها يا زخمهاى چركين بهوجود مى آيد.

دايمه: زنى كه او را عقد نمايند و مدت زناشويى در آن معيّن نباشد و به صورت دايمى باشد.

دُبُر: پشت، مقعد.

دَرّ لَبَن بدون ولادت: جريان شير در سينه زن كه به سبب بچه دار شدن نباشد.

ذى اليد: آنچه در دست كسى است و ظاهراً مال وى محسوب مى شود. به شخص مالك در اين صورت، «ذى اليد» گويند.

ذى روح: جاندار، جنينى كه روح در آن دميده شده باشد.

رَبيبه: فرزندِ زن از شوهر قبلى.

ركن: پايه، اساسى ترين جزء.

زكات: رشد، پاكى از چرك و كثافت، مقدار معيّنى از اموال خاصّ انسان (موارد نه گانه) كه به شرط رسيدن به حدّ نصاب بايد در موارد مشخص خود مصرف شود.

زكات فطره: يكى از واجبهاى مالى است كه مقدار آن، حدود سه كيلوگرم گندم، جو، ذرّت و... است از آنچه كه خوراك روزمرّه باشد، يا بهاى آن، كه بايد در روز عيد فطر به فقرا بدهند، يا به مصارف ديگر زكات برسانند.

ساتر: پوشاننده.

سنّ من تَحيض: سنّى كه معمولاً زنها در آن سن، حيض مى شوند.

شاخص: چوب يا وسيله اى كه براى تعيين وقت ظهر در زمين نصب مى كنند.

شرط تعبّدى: شرطى كه حكمت وجود آن براى شخص ممكن است معلوم نباشد و منحصراً به جهت امر و دستورى كه از طرف شارع وارد شده است، عمل شود.

شيربها: بهاى شيردادن؛ پول يا چيزى كه داماد به پدر و مادر عروس مى دهد.

طُهر غير مواقعه: يعنى زن پس از ايّام عادت پاك شود و با او نزديكى نشده باشد.

عادت زنانه: قاعدگى، حيض، پِريود.

عايدى ملك: درآمد زمين و مغازه.

عدلين: دو شاهد عادل.

عدول از مجتهد: برگشتن از فتواى مجتهدى و تقليد از مجتهدى ديگر.

عده: مدت زمانى كه زن بعد از مرگ شوهر يا پس از طلاق گرفتن، حقّ ازدواج ندارد و بايد صبر كند تا آن مدت سپرى شود.

عِرْض: آبرو.

عَزَب: : مجرّد، غير متأهّل، ازدواج نكرده.

عُسر و حَرَج: زحمت و مشقّت زياد.

عقيقه: گوسفندى كه پس از تولّد فرزند، پدر و مادر آن را ذبح كنند و جهت مصرف به ديگران بدهند.

على الأحوط: بنا بر احتياط؛ آنچه مطابق احتياط است.

عِنَن: عنّين بودن؛ ناتوان بودن از عمل مقاربت جنسى.

عِنّين: مردى كه نمى تواند با همسر خود مجامعت نمايد و ناتوانى جنسى دارد.

عود قهرى: برگشتن دوباره به حالت قبل كه بدون اختيار باشد.

عهد: پيمان؛ تعهد انسان در برابر خداوند براى انجام دادن كار پسنديده يا ترك ناپسند كه با خواندن صيغه مخصوص انجام مى شود.

عين مضمون: عينى (مقدار يا مبلغى) كه بر ضمانت شخص است و شخص، ضامن آن است.

غُساله: آبى كه معمولاً هنگام شستن چيزى، خود به خود يا به وسيله فشار دادن مى ريزد.

غسل مسّ ميّت: غسلى كه به واسطه دست زدن به بدن مرده سرد شده قبل از غسل دادن ميت، بر انسان واجب مى شود.

غير مدخوله: زنى كه عمل مقاربت جنسى انجام نداده باشد.

فاضل ديه: اضافه بر ديه؛ مابه التفاوت دو ديه.

فتوا: نظر مجتهد در مسائل شرعى.

فُرادى: نمازى كه انسان به صورت تنها و غير جماعت بخواند.

فرايض: فريضه ها، واجبات.

فنظرة الى المِيسَره: تا زمانى كه بدهكار توان پرداخت پيدا كند طلبكار بايد صبر نمايد.

قاعده غرقى و مهدوم عليهم: افرادى كه از همديگر ارث مى برند، اگر غرق شوند يا زير آوار (مثلاً در زلزله) بميرند، چون نمى دانيم كدام يك قبل از ديگرى فوت شده و احتمال تقدّم فوت هر كدام بر ديگرى مى رود، لذا قاعده تقسيم ارث در مورد آنها اين است كه فرض تقدّم فوت هر وارثى بر فرد يا افراد ديگر مى شود و سهم ارث او از اموال فرد يا افراد ديگر جدا مى گردد و همچنين بالعكس.

قاعده نفى حَرَج: قاعده اى فقهى است كه فقها به آن تمسّك مى نمايند و موارد آن در جايى است كه اگر عملى رنج و مشقّت زياد داشته باشد، به استناد آن قاعده، رفع تكليف مى شود.

قُبُل: پيش (كنايه از آلت تناسلى انسان است).

قصد انشا: تصميم به ايجاد يك امر اعتبارى مانند بيع و شرا و نكاح و... همراه با اداى كلمات مربوط.

قصد توطّن: به نيّت وطن در جايى اقامت گزيدن.

قصد رجاء: عملى كه مكلّف، به اميد ثواب انجام مى دهد.

قصد قربت: يعنى فقط براى انجام دادن فرمان خداوند، كارى را انجام دادن.

قصر: شكسته.

قصور ادلّه: عدم دلالت دلايل موجود.

قضا كردن: به جا آوردن اعمالى كه در وقت معيّن خود، انجام نشده است.

قِى: استفراغ.

كافر معاندِ دينى: كافرى كه كفرش از روى انكار (عن حجود) باشد، در حالى كه حقانيّت اسلام را مى داند.

كافره غير كتابيه: زن كافرى كه اهل كتاب نيست.

كثيرالسفر: كسى كه زياد به مسافرت مى رود و يا شغلش مسافرت كردن است.

كثيرالشك: كسى كه زياد شك مى كند.

كفّاره: كارى كه انسان براى جبران گناهش انجام مى دهد و يا براى افطار عمدى روزه از طرف شرع بر مكلّف واجب مى شود.

كفو: مطابق شأن؛ مثل و مانند.

لَزج: مايع چسبنده.

لزوم الرفع الى الحاكم: لزوم مراجعه به حاكم شرع جهت حلّ مشكل.

مئونه: مخارج، هزينه زندگى.

ماتَرَك: آنچه از اموال ميّت باقى مانده است.

مادون مسافت شرعى: كمتر از هشت فرسخ شرعى يا چهار فرسخ رفت و چهار فرسخ برگشت.

مازاد بر مئونه: آنچه زيادتر از هزينه و مخارج زندگى است.

ما فى الذّمه: آنچه در ذمّه و عهده شخص و تكليف اوست كه بايد بپردازد و يا بدان عمل نمايد.

مايصّح السجود عليه: آنچه سجده بر آن صحيح است.

مباح: هر كارى كه از نظر شرعى نه پسنديده است و نه ناپسند؛ در برابر واجب و حرام و مستحب و مكروه.

مبتدئه: يعنى زنى كه دفعه اول خون ديدن اوست.

مُبْرء ذمّه: رفع كننده تكليف، بردارنده تكليف.

متعلَّق خمس: آنچه پرداخت خمسش واجب است.

مُتعه: صيغه؛ زنى كه به مدت معيّنى او را عقد نمايند.

متنجّس: چيزى كه به واسطه برخورد با عين نجس، نجس شده باشد.

مجامعت: مقاربت، نزديكى.

مجتهد جامع الشرائط: مجتهدى كه تمام شرايط مرجع تقليد بودن را دارا باشد.

مجتهد: در لغت به معناى كوشاست و اصطلاحاً به كسى گفته مى شود كه در فهم احكام الهى داراى قدرت علمى مناسب، جهت استنباط احكام اسلام از روى ادلّه شرعى باشد.

مُجْزى: كافى، كفايت كننده.

محتضر: كسى كه در حال جان دادن است.

مَحرم: خويشاوندان نزديك، كسانى كه به خاطر نسب (خويشاوندى) يا رضاع (شير خوردن) يا ازدواج، ازدواج با آنها حرام ابدى مى شود مانند خواهر، مادر، دختر، دخترِ دختر، جد، عمو، عمه، خاله، دايى، نبيره، فرزندان زن از شوهر قبلى (ربيبه)، مادر زن و مادر او، دختر و خواهر رضاعى، زن پدر، زن پسر؛ البته زن و شوهر را هم محرم مى گويند يعنى نگاه و لمس تمام اعضاى بدنشان جايز است.

محلّ تأمّل است: بايد احتياط كرد (مقلّد در اين مسئله مى تواند به مجتهد ديگرى مراجعه كند).

مُحلِّل: اگر كسى زنش را سه بار طلاق دهد و به او رجوع نمايد، ديگر حقّ رجوع به او را ندارد، مگر آنكه زن به عقد شخص ديگرى كه به او «محلّل» گويند، درآيد و طلاق بگيرد و سپس شوهر اول رجوع نمايد.

مُدّ: تقريباً ده سير (معادل 750 گرم). يك مدّ طعام، يعنى حدود ده سير گندم يا جو و مانند اينها.

مدخوله: زنى كه با او عمل مقاربت جنسى انجام گرفته باشد.

مرتد فطرى: كسى كه پدر و مادرش مسلمان بوده اند و خودش هم مسلمان بوده؛ ليكن بعداً از دين اسلام خارج شده است.

مستحب: پسنديده، مطلوب؛ چيزى كه مطلوب شرع است، ولى واجب نيست؛ هر حكمى كه اطاعتش موجب ثواب است، ولى مخالفتش عِقاب ندارد.

مستطيع: توانا، كسى كه امكانات و شرايط سفر حج را دارد.

مسح: دست كشيدن بر چيزى؛ دست كشيدن بر فرق سر و روى پاها با رطوبت باقى مانده از شستشوى صورت و دستها در وضو.

مُسريه: سرايت كننده.

مُسقط تكليف: رفع كننده تكليف؛ رافع تكليف.

مسّ ميّت: دست كشيدن و لمس بدن مرده.

مَس نمودن قرآن: يعنى جايى از بدن را به خطّ قرآن رساندن.

مصافحه كردن: به هنگام احوالپرسى به هم دست دادن.

مضطربه: زنى كه عادت معيّنى ندارد يا عادتش به هم خورده و عادت تازه اى پيدا نكرده است.

مطلّقه: زنى كه طلاق داده شده است.

مُعسر: كسى كه در امور معاش خود در تنگنا و سختى است.

مقلّد: مكلّفى كه بايد از مجتهد جامع الشرائط تقليد نمايد؛ تقليد كننده.

مكروه: ناپسند، نامطلوب؛ آنچه انجام دادن آن حرام نيست، امّا ترك آن بهتر است.

مُلاقى: ملاقات كننده، برخورد كننده.

مميّز: بچه اى كه به سنّ تكليف نرسيده باشد، امّا خوب و بد را تشخيص دهد.

مَن لَه ولاية القضاء: كسى كه عهده دار امر قضاء است.

موالات: پشت سر هم بودن؛ پى در پى بودن.

موسّع: وسعت دار؛ عبادتى كه وقت كافى براى انجام دادن آن باشد.

مَهبل: مجراى رَحِم، دهانه فَرْج.

ميته: مُردار.

ناسيه: زنى كه عادت خود را فراموش كرده است.

ناشزه: زنى كه در وظايفى كه نسبت به شوهر دارد از شوهر اطاعت نمى كند و شوهر، حقّ عدم پرداخت نفقه را بدين سبب پيدا مى كند.

نذر: آن است كه انسان بر خود واجب كند كه كار خيرى را براى خدا به جا آورد، يا كارى كه ترك آن بهتر است، براى خدا ترك كند.

نشوز: نافرمانى و عدم عمل هر يك از زن و مرد به وظايفى كه شرعاً نسبت به يكديگر دارند.

نماز احتياط: نمازى است كه سوره ندارد و براى جبران ركعات مورد شك، به جا آورده مى شود.

نماز شَفْع: دو ركعت نماز نافله كه پس از هشت ركعت نافله شب و قبل از نماز «وَتْر» كه يك ركعت است، خوانده مى شود.

نماز غفيله: دو ركعت نماز مخصوص است كه مستحبّ است بين نماز مغرب و عشا خوانده شود.

نماز ميّت: نماز واجبى كه بايد بر جنازه مسلمان خوانده شود.

نماز نافله: نماز مستحبّى كه خواندن آن بعد از هر يك از نمازهاى روزانه، مستحبّ است.

نماز وَتْر: يك ركعت نماز مستحبّى كه بعد از نماز «شَفْع» خوانده مى شود و آخرين ركعت از نماز شب است.

نماز وحشت: نمازى كه در شب اول قبر براى ميّت مى خوانند كه دو ركعت است.

واجب تخييرى: واجبى است كه انسان مخيّر است از بين چند واجب، يكى را انجام دهد، مانند كفّاره روزه كه مخيّر است بين سه امر: 1. آزاد كردن برده؛ 2. گرفتن شصت روز روزه؛ 3. اطعام شصت مسكين.

وديعه: امانت.

وصيّت: سفارش، توصيه هايى كه انسان براى كارهاى پس از مرگش به ديگرى مى كند.

وصىّ: كسى كه به او وصيّت مى كنند.

وَطى به شبهه: عمل مقاربتى كه از روى اشتباه انجام گرفته باشد.

وَطْى: نزديكى كردن.

ولوج روح: دميده شدن روح در جنين داخل رَحِم مادر، كه معمولا بعد از چهارماهگى است.

هبه: بخشش.

هبه به اجنبى: بخشش به غير رَحِم (غير خويشاوندان).

هبه به رَحِم: بخشش به نزديكان، مثل فرزند و پدر و...

يائسه: زنى كه بعد از پنجاه سال قمرى، خون حيض نبيند و يا خونى كه مى بيند، شك داشته باشد كه خون حيض است يا نه، يائسه مى باشد؛ و فرقى بين سيّده و غير سيّده نيست.

عنوان قبلی